دیشب خواب عجیب غریبی دیدم . یه جشنی گرفته بودن تو خونه ی قبلی مون. ( اون خونه که بچگیم توش بزرگ شدم ). البته نمی دونم چرا هر چی خواب می بینم توی همون خونه اتفاق می افته .
خواب هام نمی رن تو دشت و گل و سبزه و چمن ( شانسو می بینین )![]()
خواب دیدم همه ی وبلاگ نویس ها رو دعوت کردن و یه تریبون گذاشتن وسط سالن . هر کسی از در وارد می شد باید می رفت اون بالا و اسم وبلاگشو می گفت و آخرین پستی که نوشته بود می خوند . وقتی نوبت من شد اسممو که گفتم یه دفعه یه آقای سبیل کلفت و خشن اومد به طرفم . ![]()
گفت : سلام فرناز جون . خوبی ؟ منو می شناسی ؟
گفتم : نه !! شما ؟ ![]()
![]()
گفت من ناژینم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داشتم سکته می کردم که از خواب بیدار شدم .
حالا تصور کنین ناژین یه دختر کوچولوی ناز مهربون ، دوست داشتنی که تازگیها با هم دوست شدیم یه آقای سبیل کلفت باشه .![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی خواب بدی بود .
پ . ن . امروز مجبور شدم برم پیش یه آدمی و ازش یه خواهشی بکنم که خیلی برام سخت بود .( نمی خوام )![]()
![]()
پ . ن . اینقدر از این آدمهای بیکار که از صبح تا شب بی هدف تو خیابونا پرسه می زنن بدم می یاد .
پ . ن . صد بار بدی کردی و دیدی اثرش را × خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی
شنبه ظهر بود که پرواز کردیم به سمت کیش . یک ساعتی پرواز طول کشید . وقتی رسیدیم نمی دونین چه آب و هوایی بود. کیش شده بود عین بهشت . ( البته بهشت رو ندیدم ولی ایشالا می بینم ).
جای همتون خالی . خیلی خوش گذشت .
از همون روز اول تا چهارشنبه که برگشتیم همش توی بازار بودیم . تا دلمون خواست خرید کردیم . ( بیچاره پدرم ).
حالا تا 3 می شمارم هر کی زودتر دستشو بلند کرد یه سوغاتی پیش من داره . ۱ ......2 .....
رامبد جوان و نیکی کریمی هم اونجا بودن . فیلم برداری داشتن ( فکر کنم فیلم مستند بود ). به هر حال
یه جای خیلی با حال هم رفتیم . شهر زیر زمینی کاریز . لیدر مجموعه می گفت که این شهر زیر زمینی طی 5 سال کندنش طول کشیده. هر روز 100 نفر کارگر با ابزار دستی اونجا کار می کردن. برای من که فوق العاده جالب بود .
روز آخر بارون اومد . سیمای شهر کیش خیلی رومانتیک شده بود . ( چه شاعرانه )
اما همین بارون باعث شد پرواز برگشتمون 4 ساعت تاخیر پیدا کنه .![]()
پ . ن . صد بار بدی کردی و دیدی اثرش را × خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی![]()
پ . ن . یک دوست خوب پیدا نکردم که نکردم . ![]()
![]()
شنبه صبح توی یه جلسه کمیته فنی ... شهر بودم . همه مدیران و رئیسا اونجا بودن. از استانداری ، راه و ترابری ، آب و فاضلاب ، بنیاد مسکن و شهرسازی و.... خلاصه همه اونجا بودن . حالا من اونجا چی کار می کردم بماند .
جالبیش این بود که هر سه دقیقه یه بار صلوات فرستاده می شد . یه لحظه پیش خودم فکر کردم نکنه اومدم روضه . دو ساعت اونجا بودیم تا اینکه رئیس جلسه ( آقای استاندار ) ختم جلسه را اعلام کرد . نفهمیدم آقایون زحمت کش – وظیفه شناس به خودشون جتی ، موشکی یا یه همچین چیزی بسته بودن که ظرف سه ثانیه غیب شدن . آخه بندگان خدا خیلی خسته شدن حق دارن . خدا بهشون توفیق بده .!!!!
توی جلسه با بیسکویت ازمون پذیرایی شد . نمی دونم چی توش بود ( گلاب به روتون ) منقلب شدم . توی اون وضعیت یه بنده خدایی هم گیر داده بود به من، هی تبادل اطلاعات می کرد . منم مثل یک خانم با شخصیت سرخ و زرد و سبز و آبی و رنگ و وارنگ از همه رنگ می شدم و هیچی نمی گفتم . خدا به اونم خیر بده .!!!
پ . ن . با مامان دعوام شد . یه کنتاکت حسابی . سر چی ؟ هیچی
پ . ن . من یه دوست می خوام . یه دوست واقعی . یه دوست راست راستکی
بعضی روزا فکر می کنم بار گناهم کاری کرده با من
که پیش تو رو سیاهم از خجالت بسته نگاهم
درونم می سوزه از سوزش آهم یاد گرفتاریم می اوفتم
یاد اون لحظه ای که می برنم به یاد غسل و کفنم
یاد فشار قبرمو فریاد زدنم یاد عذاب و بدنم
یاد اون لحظه ای که دو تا ملک سئوال کنن یاد ساکت شدنم
یاد اون شلاقهایی که می زنن روی تنم
که بگو خدات کیه قبلت کجاست چیه کتاب تو اسم پیغمبرتو بگو
کمکم کن نمونه کمکم کن نمونه
جوابم توی گلو
تو سئوال اولی بگم علی دیگه هر چی که بگن بگم حسین
من قبلتوک حسین من دینک حسین من امامک حسین من کتابک حسین
دینم حسین....روحم حسین ...خونم حسین ...عشقم حسین ...اول حسین ...آخر حسین
قبله حسین ...مکه حسین ...کعبه حسین ...زمزم حسین ...صفا حسین
دینم دینم
زینب و حسینه
قبلم ....قبلم ....بین الحرمینه


چرا اینقدر دیر نوبت بازی به من رسید . ( بچه پرو چند روزی بیشتر نیست که وبلاگ ساختی .
. ( خودمو می گم ).
احتمالاً همه می دونن قانون بازی چیه . با این حال توضیح می دم . هر کسی که وارد بازی می شه باید 5 تا خصوصیت خودشو بنویسه . خصوصیاتی که دیگران نمی دونن.
× از sms بازی خوشم میاد .
×× بابامو از مامانم بیشتر دوست دارم .
××× راز دار بودن و لجبازی ، بهترین و بدترین خصوصیت منه .
×××× خیلی دلم می خواد برم عروسی عشایری را از نزدیک ببینم .
××××× وقتی به سن مهد کودک رسیدم جنگ بود. نرفتم مهد . عقده ای شدم .
قانون بازی اینه که 5 نفر را بندازیم تو درد سر ولی من تازه واردم و کسی را نمی شناسم البته دوستایی هم که دارم تو بازی شرکت کردن.
سلام سلام صد تا سلام
العان خیلی انرژی دارم . می دونین چیه ؟ خوب معلومه .
این اولین مطلبیه که دارم می نویسم . قبلاً توی دفتر خاطراتم می نوشتم و نمی گذاشتم حتی یه نفر اونا را بخونه . اما .. حالا شجاع شدم و می خوام عالم و آدم خبر دار بشن .
گذشته ها گذشته و خوب و بدش رفتن . آینده مهمه .
شروع می کنم .
.
خودمو معرفی می کنم . اسمم فرنازه . تازه 24 سالم شده و حدوداً 4 ماهه لیسانسمو گرفتم .( یه پا خانم مهندسم ) . فعلاً گذاشتمش در کوزه حالا تا ببینم بعد چی می شه .
.
تا اینجا را داشته باشین.
فعلاً.
پ. ن . اول اینکه از گلپسر ممنونم . شاید منو نشناسه
و ندونه که کمک بزرگی کرده به من که وبلاگ بسازم .
پ. ن. دوم اینکه می خوام روی بعضی ها را کم کنم .![]()
![]()