تبليغاتX
you stay with me

 

دو سه روز پیش سوار اتوبوس که شدم دیدم یه جای خالی اون وسطا هست . خودمم نفهمیدم چه جور تو اون جمعیت و شلوغی خودمو رسوندم به صندلی و نشستم . چند لحظه بعد یه خانم مسن سوار شد ( ولی خدا شاهده خیلی خسته بودم ) هر چی خواستم بلند بشم که اون خانمه بشینه ، شیطون نگذاشت که نگذاشت.

خلاصه به روی مبارک نیاوردم . وقتی رسیدم خونه ، همین که  اولین قدمو گذاشتم تو خونه ( شَـــــــــــــترق ) خوردم زمین . مامانی پارکینگو شسته بود ، خیس بود لیز خوردم . فکر کنم نفرین خانمه کار خودشو کرد. هر وقت کار بدی انجام میدم همون موقع نتیجه کارمو می بینم .

 

پ . ن . سال نو همتون مبارک. آرزو میکنم همتون تو سال جدید به آرزوهاتون برسین.

 

پ . ن . سال نو گشت به یاران کهن مژده دهید     ×    که بهار آمد و گل آمد و باغ آمد و عید

           سال نو گشت و به آئـــین کهن می باید    ×     خدمت دوست شد و دست ارادت بوسید

          خدمت دوست بباید شد و گفتن با دوست  ×     بر تو ای دوست مبارک بود این عید سعید

 

+ write in  سه شنبه 29 اسفند1385 to  4:6  by  فرناز  | 

 

لیلی زیر درخت انار نشست .

درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .

گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .

انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .

خون انار روی دست لیلی چکید .

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .

کافی است انار دلت ترک بخورد .

 

 

پ . ن . لـیلی نام تمام دختـــــران زمین است ، نام دیگر انـــــــــسان

 

 

پ . ن . گذاشتند متاع جهان و بگذشتند    ×     تو نیز چون دگران بگذری و بگذاری

 

+ write in  پنجشنبه 24 اسفند1385 to  0:12  by  فرناز  | 

 

بعد از مدتها رفتیم سینما .همین که وارد سالن شدیم ، اعلام کردند فیلم دچار مشکل شده . کلی بد و بیراه به شانس خودمون گفتیم . اما بعد از چند دقیقه اعلام کردند که مشکل رفع شده و قراره فیلمو نمایش بدهند. همه سوت می کشیدند و دست می زدند . آدم فکر می کنه ایران به آمریکا یک گل زده .

در حین تماشای فیلم صحنه جالبی به وجود آمد . البته نه در فیلم بلکه در سالن سینما. چند جوان بی تربیت پس از هر سکانس خنده کریهی با صدای پانصد کیلو هــرتزی بیرون می دادند و دست الکی می زدند . سوت می کشیدند و هو می کردند . در یک کلام سینما را با چاله میدون اشتباه گرفته بودند. ولی ناگهان یک صدای بلند مخاطب به آنها فریاد کشید « ساکت باشید دیگه بی شعورهای نفهم » .

مابقی فیلم در سکوت تماشا شد . نمی دونم کی بود ولی دمش گرم .

 

پ . ن . آخه بچه مگه مجبوری سر و صورتتو عمل کنی . تا هیچکس نشناستت . دستی دستی داشتم روی خودم عــیب می گـذاشتم . خـدای مهربون شکرت .

 

پ . ن . ای دل زیان و سود چه جویی؟ که در جهان  ×   آن سود برد کز سر سود و زیان گذشت

 

+ write in  چهارشنبه 16 اسفند1385 to  2:41  by  فرناز  | 

 

همین که سوار اتوبوس شدم ، دیدم یه دختری داره بهم لبخند می زنه ، منم جواب لبخندشو با لبخندم دادم و همون جا جلوی در ایستادم . نگاه سنگین یه نفرو احساس کردم برگشتم دیدم باز همون دختره بود . این دفعه سلام کرد . از همون دور جوابشو دادم و سرمو انداختم پایین . توی دلم گفتم حتماً از من خوشش اومده . دوباره نگاش کردم دیدم با دست اشاره می کنه که بیا پیشم ، با تعجب رفتم پیشش . یه دفعه بلند شد شروع کرد به روبوسی . وای من مثل ماست وا رفتم . یعنی چه ؟ این کیه؟

با چه ذوق و شوقی گفت : چه خبرا؟ درست تموم شد؟ اسممو بلد بود!!!!!!!!!!!! حتی از دانشگاهمم خبر داشت ! خدایا چرا اینقدر خنگ شدم ؟؟؟

گفتم : کدوم بچه ها ؟ اسم بچه های دبیرستانو گفت . منم خبر کسانی را که داشتم بهش دادم . ولی روم نشد بپرسم شما کی هستین ! آخه خیلی ضایع بود بپرسم . هر چی هم که فشار آوردم به مخم نشد که نشد .

من دیگه رسیده بودم به مقصدم گفتم ببخشید من می خوام پیاده بشم . گفت : حتماً بهم زنگ بزن . خواستم زرنگی کنم گفتم شمارتو بده گفت عوض نشده همونه .

رفتم خونه ، عکس بچه های دبیرستانو گذاشتم جلوم دونه دونه نگاه کردم ، نشناختمش

حالا چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟ چرا اینقدر خنگ شدم ؟؟؟؟ 

 

+ write in  جمعه 11 اسفند1385 to  10:21  by  فرناز  | 

 

اسم ماه اسفند را که می شنوم ناخداگاه یاد خونه تکونی می افتم ، خدایا شکرت که امسال هم به خوبی داره تموم می شه .

امسال هم پرده های خونمون را باز کردیم تا شیشه ها را تمیز کنیم . طبق معمول هر سال ( همین موقع )

غرزدنهای بابا جون شروع می شه . وقتی که خونمون پرده نداره از وسط خونه تا وسطای کوچه و خیابونو می شه دید . بابا هم می گه تو این مدت از صبح  تا شب باید روسری سر کنین . این حکومت نظامی تا نصب پرده ها ادامه دارده .

داداشی را که می شناسین . بله همون که تو پست قبلی معرفی شد . امروز اومده آمار ترقه و فشفشه و ... را می ده با قیمتاشون . می گفت هر چی پول داری بده به من بعداً بهت پس می دم . می خواد همشو ترقه بخره دود کنه بره هوا ( مگه مواد مخدره ) آخه شما بگین رو قول یه بچه 9 ساله می شه حساب کرد.

 

 

پ . ن . یه ماهی کوچولوی قرمز خریدم .

 

پ . ن . زشت بایـد و دیـد و ، انگارید خـوب    ×    زهـــــــر بایـد خورد و ، پنـداریـد قـنــــــد

 

+ write in  یکشنبه 6 اسفند1385 to  0:22  by  فرناز  | 

 

از هیچی به اندازه سئوال در آوردن بدم نمی یاد .

یه دونه داداشی دارم که می ره دبستان . کلاس سومیه .وقتی از مدرسه  بر میگرده ، از در که میاد تو کیفشو پرت میکنه این طرف ، شلوارشو اون طرف ، کاپشنشو وسط اتاق و.... خلاصه نمونه بارزی از یک پسر شلخته .

کلاس تکواندو میره و همه ی تمریناتشو سر ما خالی میکنه . اما زمانی که می خواد مشقاشو بنویسه ، من بیچاره باید واسش سئوال طرح کنم . نمی دونین چه قیافه مظلومی به خودش می گیره . شبیه گارفیلد می شه . من ساده هم که همه بدیهاش یادم میره می شینم واسش سئوال طرح می کنم .

امروز یه شیوه جدیدی برای گول زدن من ابداع کرده بود . می رفت حرف خصوصی دیگران یا تلفنشونو را گوش می داد و روی یه تکه کاغذ می نوشت و می داد به من . فکر می کرد با این کارش لطف بزرگی به من کرده . حالا برای روزای دیگه چه نقشه ای واسم داره نمی دونم .

 

پ . ن . آلبوممو نگاه می کردم یه عالمه خاطره واسم زنده شد .

( خاطره دانشگاه ، همکلاسی هام ، هم خونه ای هام ، شب بیداریهامون واسه پروژه ها ، مسخره بازیهامون ، دعواها ، شادیها ، پول تلفن یادشون به خیر.

 

پ . ن .ای گرداننده چشمــــها و دلــــــــــــها      ×     ای اداره کننـــــده شبــــها و روزها

            ای دگرگون کننده زمانها و گردشها      ×    حالت مرا به بهترین حال مبدل فرما

 

+ write in  سه شنبه 1 اسفند1385 to  2:32  by  فرناز  |