دو سه روز پیش سوار اتوبوس که شدم دیدم یه جای خالی اون وسطا هست . خودمم نفهمیدم چه جور تو اون جمعیت و شلوغی خودمو رسوندم به صندلی و نشستم . چند لحظه بعد یه خانم مسن سوار شد ( ولی خدا شاهده خیلی خسته بودم ) هر چی خواستم بلند بشم که اون خانمه بشینه ، شیطون نگذاشت که نگذاشت.
خلاصه به روی مبارک نیاوردم . وقتی رسیدم خونه ، همین که اولین قدمو گذاشتم تو خونه ( شَـــــــــــــترق ) خوردم زمین . مامانی پارکینگو شسته بود ، خیس بود لیز خوردم . فکر کنم نفرین خانمه کار خودشو کرد. هر وقت کار بدی انجام میدم همون موقع نتیجه کارمو می بینم .
پ . ن . سال نو همتون مبارک. آرزو میکنم همتون تو سال جدید به آرزوهاتون برسین.
پ . ن . سال نو گشت به یاران کهن مژده دهید × که بهار آمد و گل آمد و باغ آمد و عید
سال نو گشت و به آئـــین کهن می باید × خدمت دوست شد و دست ارادت بوسید
خدمت دوست بباید شد و گفتن با دوست × بر تو ای دوست مبارک بود این عید سعید
لیلی زیر درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .
گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .
انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .
خون انار روی دست لیلی چکید .
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .
کافی است انار دلت ترک بخورد .

پ . ن . لـیلی نام تمام دختـــــران زمین است ، نام دیگر انـــــــــسان
پ . ن . گذاشتند متاع جهان و بگذشتند × تو نیز چون دگران بگذری و بگذاری
بعد از مدتها رفتیم سینما .همین که وارد سالن شدیم ، اعلام کردند فیلم دچار مشکل شده . کلی بد و بیراه به شانس خودمون گفتیم . اما بعد از چند دقیقه اعلام کردند که مشکل رفع شده و قراره فیلمو نمایش بدهند. همه سوت می کشیدند و دست می زدند . آدم فکر می کنه ایران به آمریکا یک گل زده .
در حین تماشای فیلم صحنه جالبی به وجود آمد . البته نه در فیلم بلکه در سالن سینما. چند جوان بی تربیت پس از هر سکانس خنده کریهی با صدای پانصد کیلو هــرتزی بیرون می دادند و دست الکی می زدند . سوت می کشیدند و هو می کردند . در یک کلام سینما را با چاله میدون اشتباه گرفته بودند. ولی ناگهان یک صدای بلند مخاطب به آنها فریاد کشید « ساکت باشید دیگه بی شعورهای نفهم » .
مابقی فیلم در سکوت تماشا شد . نمی دونم کی بود ولی دمش گرم .
پ . ن . آخه بچه مگه مجبوری سر و صورتتو عمل کنی . تا هیچکس نشناستت . دستی دستی داشتم روی خودم عــیب می گـذاشتم . خـدای مهربون شکرت .
پ . ن . ای دل زیان و سود چه جویی؟ که در جهان × آن سود برد کز سر سود و زیان گذشت
همین که سوار اتوبوس شدم ، دیدم یه دختری داره بهم لبخند می زنه ، منم جواب لبخندشو با لبخندم دادم و همون جا جلوی در ایستادم . نگاه سنگین یه نفرو احساس کردم برگشتم دیدم باز همون دختره بود . این دفعه سلام کرد . از همون دور جوابشو دادم و سرمو انداختم پایین . توی دلم گفتم حتماً از من خوشش اومده . دوباره نگاش کردم دیدم با دست اشاره می کنه که بیا پیشم ، با تعجب رفتم پیشش . یه دفعه بلند شد شروع کرد به روبوسی . ![]()
![]()
وای من مثل ماست وا رفتم . یعنی چه ؟ این کیه؟
با چه ذوق و شوقی گفت : چه خبرا؟ درست تموم شد؟ اسممو بلد بود!!!!!!!!!!!! حتی از دانشگاهمم خبر داشت ! خدایا چرا اینقدر خنگ شدم ؟؟؟
گفتم : کدوم بچه ها ؟ اسم بچه های دبیرستانو گفت . منم خبر کسانی را که داشتم بهش دادم . ولی روم نشد بپرسم شما کی هستین ! آخه خیلی ضایع بود بپرسم . هر چی هم که فشار آوردم به مخم نشد که نشد .
من دیگه رسیده بودم به مقصدم گفتم ببخشید من می خوام پیاده بشم . گفت : حتماً بهم زنگ بزن . خواستم زرنگی کنم گفتم شمارتو بده گفت عوض نشده همونه .
رفتم خونه ، عکس بچه های دبیرستانو گذاشتم جلوم دونه دونه نگاه کردم ، نشناختمش![]()
![]()
حالا چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟ چرا اینقدر خنگ شدم ؟؟؟؟ ![]()
![]()
اسم ماه اسفند را که می شنوم ناخداگاه یاد خونه تکونی می افتم ، خدایا شکرت که امسال هم به خوبی داره تموم می شه .
امسال هم پرده های خونمون را باز کردیم تا شیشه ها را تمیز کنیم . طبق معمول هر سال ( همین موقع )
غرزدنهای بابا جون شروع می شه . وقتی که خونمون پرده نداره از وسط خونه تا وسطای کوچه و خیابونو می شه دید . بابا هم می گه تو این مدت از صبح تا شب باید روسری سر کنین . این حکومت نظامی تا نصب پرده ها ادامه دارده .
داداشی را که می شناسین . بله همون که تو پست قبلی معرفی شد . امروز اومده آمار ترقه و فشفشه و ... را می ده با قیمتاشون . می گفت هر چی پول داری بده به من بعداً بهت پس می دم . می خواد همشو ترقه بخره دود کنه بره هوا (
مگه مواد مخدره
) آخه شما بگین رو قول یه بچه 9 ساله می شه حساب کرد.
پ . ن . یه ماهی کوچولوی قرمز خریدم .
پ . ن . زشت بایـد و دیـد و ، انگارید خـوب × زهـــــــر بایـد خورد و ، پنـداریـد قـنــــــد
از هیچی به اندازه سئوال در آوردن بدم نمی یاد .
یه دونه داداشی دارم که می ره دبستان . کلاس سومیه .وقتی از مدرسه بر میگرده ، از در که میاد تو کیفشو پرت میکنه این طرف ، شلوارشو اون طرف ، کاپشنشو وسط اتاق و.... خلاصه نمونه بارزی از یک پسر شلخته .
کلاس تکواندو میره و همه ی تمریناتشو سر ما خالی میکنه . اما زمانی که می خواد مشقاشو بنویسه ، من بیچاره باید واسش سئوال طرح کنم . نمی دونین چه قیافه مظلومی به خودش می گیره . شبیه گارفیلد می شه . من ساده هم که همه بدیهاش یادم میره می شینم واسش سئوال طرح می کنم .
امروز یه شیوه جدیدی برای گول زدن من ابداع کرده بود . می رفت حرف خصوصی دیگران یا تلفنشونو را گوش می داد و روی یه تکه کاغذ می نوشت و می داد به من . فکر می کرد با این کارش لطف بزرگی به من کرده . حالا برای روزای دیگه چه نقشه ای واسم داره نمی دونم .
پ . ن . آلبوممو نگاه می کردم یه عالمه خاطره واسم زنده شد .
( خاطره دانشگاه ، همکلاسی هام ، هم خونه ای هام ، شب بیداریهامون واسه پروژه ها ، مسخره بازیهامون ، دعواها ، شادیها ، پول تلفن ![]()
![]()
یادشون به خیر.
پ . ن .ای گرداننده چشمــــها و دلــــــــــــها × ای اداره کننـــــده شبــــها و روزها
ای دگرگون کننده زمانها و گردشها × حالت مرا به بهترین حال مبدل فرما