بعضی از اتفاقاتی که در طول مسیر زندگی واسه آدم پیش میان یا مسائل روزمره زندگی شاید تکراری باشند ولی اگه خوب نگاه کنیم بیشترشون خوشایند هستن . تا حالا فکر کردین چه خوبه هر روز صبح که از خواب بیدار میشین به خودتون بگین تولدت مبارک . یا به خدا سلام کنین . یا اینکه به خودتون افتخار کنین . یا حتی از اینکه تن سالمی دارید خدا را شکر کنین.
مسیری که من واسه رفتن به کلاس ازش عبور می کنم خیابونیه که تقریباً اقامتگاه مطب پزشکان و اطباء هستتش. همیشه در طول مسیر آدمهای مریض و رنجور زیادی را می بینم . ولی دیروز یه صحنه ای دیدم که خیلی ناراحتم کرد . یه بچه ناز و توپولی که دست مادرشو گرفته بود . به ظاهر همه چیز خوب بود ولی یه چیزی درست نبود ، وقتی خوب دقت کردم دیدم که دستش مصنوعیه . خیلی ناراحت شدم خیلی .
شاید الان بیشتر قدر دست و چشمامو دونستم و تازه فهمیدم که چه حالی داره که روی دو تا پاهام ایستادم .
پ . ن . من آینده را دوست دارم چون بقیه عمرم را باید در اون بگذرونم .
این دو سه روز تعطیلی رفته بودیم شیراز . جاتون خالی خیلی خوش گذشت . مخصوصاً واسه من که از هر جای این شهر عبور می کردیم خاطره انگیزبود . انگار همین دیروز بود که دانشجوی شیراز بودم. چقدر زمان زود میگذره . دوران دانشجویی توی یه شهر دیگه معمولاً سراسر خاطره ست . بیشترین وقت ما خلاصه میشد در مغازه های پلاتی و زیراکسی . خیلی دلم می خواست برم خونه دانشجویی مون را ببینم ، چه روزهایی داشتیم .
روز اول سفررفتیم یه باغو که خیلی با صفا بود . از این باغو ها که جشن عروسی توش برگزار میشه . تو ایی باغو ها یک استخری بود به ایی بزرگی ها . هر از چند وقت یه بچه او می افتاد توش . اول صدای جیغ مادر بچه او ، بعدش صدای شیرجه غریق نجاتـو که معمولاً بابای بچه او بود. ![]()
خلاصه
خانواده ای که مهمونشون بودیم خیلی بی ریا ازمون پذیرایی کردند ، دستشون درد نکنه .
موقع برگشتن یه دفعه یه سری سرباز پیاده کردند وسط جاده و راه را بستند و ماشینها را می گشتند . البته به ما گیر ندادند ولی جلوی ماشین همسفرمون را گرفتند و بنده خدا ها را حسابی تفتیش کردند . احتمالاً اینم جزء همون طرح های ویژه بد حجابی و امنیت اجتماعی بوده از نوع جاده ایی .![]()
![]()
![]()
پ . ن . شاهچراغ رفتیم .حافظیه رفتیم .سر قبر حافظ فال گرفتیم . فالوده شیرازی خوردیم . عرق بهار نارنج خریدیم و .....
پ . ن . دایره وجودم را بزرگتر می کنم تا بقیه هم در اون جا بگیرن.
امروز که آخرین امتحان داداشی بود واسه من کلی خاطره زنده شد.
همیشه واسه آخرین امتحان با بچه ها کلی قرار می گذاشتیم که چنین می کنیم و چنان ، ولی از سر جلسه که بیرون می اومدیم هر کی می رفت به راه خودش و قرار مدارها بی خیال .
یادش بخیر همیشه بچه ها کتابها شون را پاره می کردن ولی چون من دلم نمی اومد قایمشون می کردم که دست بچه ها نیوفته.
معمولاً روز آخر از مدرسه تا خونه را پیاده می رفتیم.
روز آخر امتحانات دیگه حس می کردیم یه سال رفتیم بالاتر . حس بزرگ شدن . مخصوصاً وقتی سوم راهنمایی بودیم می خواستیم بریم اول دبیرستان ( این یعنی خدای بزرگ شدن ) آخــــی.
الان که بهشون فکر می کنم همشون خاطرات شیرینی هستن که از خاطر من فراموش نمی شن ولی اصلاً دلم نمی خواد برگردم به اون دوران . ( مخصوصاً باز بخواهی بشینی سر کلاس عربی ).
شما روز آخر چه کار می کردین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ . ن . نداریم!!