یک مواقعی تو زندگی آدم پیش میاد که اصلا قابل پیش بینی نیست . هر موقع برای کارها برنامه ریزی نمی کنی که هیچ ولی وقتی برنامه ریزی میکنی هیچی با هیچی جور در نمیاد.
قرار بود آخر هفته شادی داشته باشیم اول برویم عروسی بعد برویم باغ و آش رشته و آلبالو چینی و شاه توت خورون و ..... یه عالمه کار دیگه اما همش تو بیمارستان الزهرا سپری شد.
خدایا زودتر سلامتی مادرم را بهش برگردون.![]()
![]()
![]()
خدایا کاری کن زودتر برگرده خونه..
